Latest Entries »

به نام او كه وجودش ارام روح است و كلامش مفتاح فتوح

 

یک احساس زیبا
صادقانه میگویم حرف دلی بی ریا
بی بهانه میگویم مثل آنها ،
همان قلبهای بی وفا ، بی وفایی نمیکنم
عاشقانه میگویم عشق من دوستت
دارم
صادقانه گفتی دوستم داری ، عاشقانه عشق تو را باور کردم
از من خواستی
تنها با تو باشم ، با احترام قلب تنهایم را به تو تقدیم کردم
گقتم این قلب مال
تو ، همیشه وفادار تو ، هرگاه خواستی بگو تا شود فدای تو
از من خواستی به کسی جز
تو دل نبندم ، میترسیدی روزی تو را ترک کنم
شاخه گل زیبای من ، پر پر نمیشوی
هیچگاه در قلب من ، به عشق پاکمان قسم تنها تو می مانی تا ابد در دل من
هیچگاه
نمیگذارم دلتنگم شوی ، همیشه در دلت خواهم ماند ، هیچگاه نمیگذارم دلگیر شوی همیشه
در کنارت هستم ،هم با تو درد دل میکنم ، هم میشنوم درد دلهایت را…
دوباره میرسیم
به آن احساس زیبا ، همان حرف صادقانه ، همان حرف دل بی ریا
همان کلام عاشقانه ،
همان احساسی که تنها نسبت به تو دارم ، آری عزیزم خیلی دوستت دارم
گفتی دلت
میخواهد همیشه در کنارم باشی، آرزو داری سرت را بر روی شانه هایم بگذاری و آرام
بخوابی ، بیا عزیزم که من نیز بی قرارم ، آرزو دارم در کنارت همین شعر عاشقانه را
برایت بخوانم


ریاضی: بازی با مرگ

نمره10 میخواهم زنده بمانم

نماینده کلاس پلیس جوان

رئیس آموزش پرورش: پدرسالار

کیف: محموله مهم


امتحان فیزیک: ملاقات با مرگ


روزی که معلم نمی یاید: ماجراهای باورنکردنی


مدرسه دولتی: بینوایان

معلم پرورشی: مهر پدری


بابای مدرسه: مردی از جنس بلور


روزهای تعطیل: روز فرشته


شاگرد اول: لوک خوش شانس


دانش آموز مردودی: بر باد رفته


کلاس خصوصی: جیب برها به بهشت نمی روند


مدرسه ی غیرانتفاعی: به خاطره یه مشت دلار


سالن امتحان: پایگاه جهنمی


نمره بیست: پرنده کوچک خوشبختی


زنگ هنر: رنگ خدا


زنگ ورزش: دختری با کفش های کتانی


برنامه ی صبحگاهی: خواب و بیدار


زنگ خونه: دیوانه ای از قفس پرید


گروه سرود: آواز قو


دفتر مدرسه: سگ کشی


آب خوری مدرسه: عطش


مشاور مدرسه: با من بمان


معاون و مدیر:قرمز


در دفتر مدرسه: خط قرمز


زنگ تفریح: پر پرواز


کلاس زبان: کیف انگلیسی


کتابخانه: در پناه تو


زنگ ریاضی: عشق + 2

یه سلام گرم و والیبالی به تمومه دوستای والیبال دوستم!

این اپم درباره ی 1رد خیلی  معروفه چه اسمی و چی ظاهری  اگه حدس زدین؟اگه گفتین ؟….

درست حدس زدین …میـــــــــــــــــر سعیــــــــــــــــد معروفه …(Mir saeed marouf)

به نظر من سعید بهترینه ….من والیبالو دوس دارم ….بهتره بگم عاشقشم . ..خب من خیلی تیم ملیه والیبالو دوس دارم .

می دونم حتی شما هم طرفدارشین …مگه میشه ادم طرفدار همچین بازیکن باحالی نباشه؟

متولد مهر/1364 در ارومیه

  • بچه محله خیابون عطایی ارومیه
  • 80 کیلو وزن و 189 سانتی متر قد
  • سال 80 وارد تیم ملی نوجوانان و سال 84-85 هم رسما عضو تیم ملی بزرگسالان (جانشین امیر حسینی) شد
  • دایی هاش از والیبالیست های خوب و قدیمیه ارومیه هستند (برادارن سید عباسی)

(جهانگیر سید عباسی (دایی بزرگ))

  • پدرش ارزیاب بانک است و مادرش هم خانه دار

(خودمو نگفتماااااااااااااااا)· یه خواهر مهربون و یه خواهر زاده کوچولو داره

  • خانواده دوسته و سعی میکنه بیشتر وقتش رو با خانواده بگذرونه

(مثه خودمه)· اخلاقش خیلی خاصه . فوق العاده مغرور و خودشیفته است ! ولی در کل بامعرفته

  • اولین مربیش «صدری پرور » (از مربی های خوب ارومیه) بوده
  • سعید دیپلم ریاضی گرفت و با وجود علاقه ای که به مهندسی داشت ، بخاطر کسب اطلاعات بیشتر در مورد کار تخصصیش (والیبال) دانشجوی تربیت بدنی شد
  • تا الآن حدود سه ترم رو گذرونده (دانشگاه آزاد – واحد تهران مرکز)
  • از اون بچه درس خوان ها بوده و هست
  • بهترین خاطره ورزشیش قهرمانی آسیاست
  • مصدومیت شدید از ناحیه مچ پا تو بازیهای جوانان جهان و 24 ساعت تب 40 درجه تو مسابقات قهرمانی باشگاه های آسیا (با تیم پیکان) بدترین خاطرات ورزشیش هستن
  • یه 206 نقره ای داره
  • موسیقی رو خیلی دوست داره و اگه بتونه میخواد یه ساز ایرانی یاد بگیره (ساز سوت !)
  • آرزوشه که خانه خدا رو زیارت کنه
  • فوتبال ایرانی زیاد نگاه نمیکنه ولی اروپایی ها رو از دست نمیده و معتقده تماشا کردن فوتبال جذاب تر از بقیه رشته هاست !
  • طرفدار بارسلونای اسپانیاست )داداشم مثله خودمه حتی سلیقمون هم مثله همه)
  • الگوی خاصی تو ورزش نداره ولی همیشه «علی دایی » رو به عنوان یه ورزشکار تحسین میکنه
  • سینما نمیره ولی تلویزیون (مخصوصا برنامه های ورزشی) رو نگاه میکنه
  • با خانواده اش تو یه خونه نقلی تو سعادت آباد زندگی میکنه (هم محلی محسن عندلیب است )
  • این خونه رو چند وقتیه که رهن کرده و به محض اینکه پس انداز قابل توجهی داشته باشه ، یه خونه تو ارومیه میخره
  • آرایشگاهش هم تو سعادت آباد است . سعی میکنه همیشه موهاش رو شیک و مردونه بزنه
  • غذای بیرون از خونه زیاد میخوره . مشتری ثابت رستوران نزدیک خونشونه
  • خودش هم بعضی وقتها آشپزی میکنه ولی دست پختش تعریفی نداره (خب شما کدوم اقا پسری رو دیدین که اشپز ماهری باشه که داداش من دومیش باشه ..هااااااااااا؟ من خودم نمی تونم نیمرو درس کنم و همیشه می سوزه ..چه برسه به اقا سعید!)
  • اوقات فراغت نداره . اگر هم فرصتی پیدا کنه میره استخر

(داداشم بچه کتابخونیه مثه من!)· با این که سرش شلوغه ولی کتاب زیاد میخونه . تقریبا سالی 6 تا

  • آخرین کتابی که خوند ، «مردی بالای صلیب » (اثر میکائیل والتری) بود
  • دروغ مصلحتی زیاد میگه . آخرین باری هم که دروغ (به قول خودش مصلحتی ) گفت ، به مامانش بود

از تجملات بیزاره ولی به ساعتش خیلی اهمیت میده و همیشه میگه مرد ها باید ساعت مچی شیک دستشون کنن).قابل توجه اقا پسرایی که اصلا» به ساعت مچی شون توجه نمی کنن)

مارک ساعتش ورساچه است و هر چند سال یه بار ساعت میخره.)ایووووول به این میگن یه داداش خوب و عاقل)

  • کفش هاش حتما باید اورجینال باشند . اونها رو هر بار که میره ژاپن میخره
  • کلا میشه گفت آدم مارک بازیه !
  • دست فرمونش اصلا خوب نیست ! سه سال پیش یه تصادف بد داشت که خدا واقعا بهش رحم کرد
  • سفر فیلیپین رو هیچ وقت فراموش نمیکنه چون همه چی از جمله بیماری و … حتی قایق سواری هم اونجا تجربه کردن
  • پلی استیپن زیاد بازی میکنه و با بارسلونا همه تیم های اروپایی رو شکست داده
  • دوپینگش تو ورزش توکل به خداست

خب حالا شما بگین خوشتون اومد؟….شما کدوم بازیکن رو دوست دارین؟….بهم نگین که سعید جزو دسته ای که دوسشون دارین نیست که باور نمی کنم..!

به نظر من سعید عالیه …شایدم  بی نظیــــــــــــــــــــــــــــــــــــر


نه می تواند به دعوت آسمان پاسخ مثبت دهد
و نه می تواند همراه باد گشتی بزند
نمی تواند چشم به چشم دشت و دریا بدوزد
و حتی نمی تواند چشمه ای را پابند کند
جنگل از دامان او بالاتر نمی آید
و برفها
برفها هم آنقدر سردند
که هیچکس عاشقشان نمی شود …
سنگها اما
سنگها از کوه می کنند
و در مسیر رود
کم کم عاشق می شوند .




و یه شعر جدید:

تو رنگین کمان را می شناسی
جمعه های بارانی
بر آن تاب می بندی
تو رنگین کمان را می شناسی
در پارکی خیس
بر آن سر می خوری
بعد خسته به خواب می روی
و رنگین کمان بر تو سایه می اندازد
من و رنگین کمان هم دوست بودیم
حالا مدتی است یکدیگر را به جا نمی آوریم …

تا دیداری دیگر بای بای

هنوز…

هنوز هم زیباترین آوای دنیا برایم شنیدن خنده های توست


هنوز هم زیباترین طلوع برایم طلوع چشمان زیبای توست


هنوز هم غم انگیز ترین اتفاق برایم صورت اندوه ناک توست


هنوز هم آغوشت برایم مقدس و دستانت زندگی بخش به جان من است


هنوز هم در کوچه های خلوت عاشقی ، در میان سکوت بوسه هایمان زندگی میکنم


شاید رهگذری مژده ای  از رویای ماندگار و عشق جاودانه ام ، به همراه بیاورد



رهایم نکن

رهایم مکن…

مثل شمع می سوزم و تو تنها نگاه میکنی…

مثل پرنده در قفس اسیرم و تو تنها در آسمان پرواز میکنی….

مثل غروب در حسرت تماشای طلوع هستم اما تا میخواهم تو را ببینم غروب میکنی…

مثل شمع برایت می سوزم ، مثل پرنده در قلبت اسیر می مانم و آنقدر در حسرتت

مینشینم تا تو را ببینم…

مثل کویر به یک قطره باران نیز قانعم ، مثل ساحل برای در آغوش گرفتن موجهای دریا

بی قرارم و مثل خزان چشم به راه آمدن بهارم….

بیا تو همان قطره بارانم باش ، قطره ای پر از محبت و عشق !

بیا و همان موج دریا باش ، من ساحلم ، بیا و در آغوشم باش…

مثل خزان سرد و بی روحم ، شکوفه ای نیست در خاک وجودم ، تو بیا و فصل سرد

وجودم را بهاری کن….

مثل شمع می سوزم و تو تنها نگاه میکنی ، می سوزم تا تمام شوم ….

مثل یک قناری پربسته در قفس برایت آواز عاشقانه میخوانم ، خیالی نیست که اسیرم ،

تو تنها گوش کن….

در آتش عشقت می سوزم ، یک اسیر می مانم و هر چه بخواهی برایت میخوانم اما مرا

تنها نگذار ….

مرا از قفست آزاد نکن ، مرا در دشت تنهایی رها نکن ، مرا بشکن ولی ناامیدم نکن!

مثل قناری در قفس برایت میخوانم ، گوش کن…

مثل شمع برایت می سوزم ، نگاه کن….

مثل یک عاشق برایت می مانم ،

رهایم نکن…









1 شعر قشنگ

سلام یك شعر قشنگ واستون اوردم از اقای خلیل جوادی امیدوارم خوشتون بیاد .

اونـــا کــه میــمیرن مـیرن تــــو بــرزخ قـاطـی میشـن اهــل بهشت و دوزخ

کـــار همـــــه اونجــــا بخـور بخـــوابــه

تــــا روز آخــــر ، کــه حساب کتــابــه

اونجــــــا یـــــــه سـیستم اداری داره

واســــــه خودش ســاعت کاری داره

سیـستِم اونجــــارو میگـــن عــالیــه

کـــلِّ لـــــــوازمــــش دیجـیـتــا لـیــــه

فــرشتــه ای هست کـه کارش اینه

صُب تـــاشـب اونجـا بگیـــره بشینه

کـارکـه نباشه حــوصله ش سرمیره

میشـینه بـا کــــامـپیــوتــــر ور مـیره

مـیخواس تــــوی کـامپـــیوتـر بگــرده

رف تـــو پــــروفـــایل یــه پیره مــردهکــــامپیوتــر یکی دو دفه گف: دینگ

پـــرید توی گــزینه ی » دیپورتینگ » فرشته هه دسپاچه شد کلیک کــــرد

کامپیوتر بدجوری جیکّ وجـیک کـــــرد

یهــــو در یـــــــه قــبر کهــنــــه وا شد

یـــــه پیــــره مـرد بـــــــا شکـوه پا شد

ازش ســـوال کـــــــردن اسـمت چیـــه

گفـت: ابــوالقــــــــــاسم فـــردوسیـــه

یکـی دوروز نشس تـــــوی یــــه میدون

دیـد نمیشه پـــا شـد اومــد تـــو تهرون

زمـین نفس کشـــید و بــرفــا آب شــد

بهـــــــار اومـد دوبـــــــاره انقــلاب شـد

هـــوای تهــــرون یــه نمه ملــس بــــود

مــزّه ی زنـــدگی حســابی گــــس بود

باز شب عــید اومــد و رختــا نـــــو شد

فصـــل شلــــوغــی و بـــدو بــدو شــد

شاعر شـــــــاهنــامه خوشحـــال شد

دستـای اون رو شـونه هاش بــال شد

بعــد هـــــــزار و چــند ســـــــال دوری

اومده بود چهـــــار شنــبه ســــــــوری

آتــیـش روشــن جـــوونهـــــارو دیـــد

اونم یه بــــار از روی آتیــــش پـــــریــد

مـــامـــورا اومـدن بهـش گیــــر دادن

چن نفـــری دور و ورش واســتــــادن

بــا حـرفاشـون کلی بهش نیــش زدن

گـــــرفــتــنــو ریشــــشو آتـیـش زدن

شاعــر شاهنـــــــــامه بـــا حــــال بــد

رفت و نشــس ریشـــشو بــــا تـیــغ زد

خـلاصــــــه، تصـمیـــم گـرف نــــو بشه

صــاحب کت شلـــــوار و پالتـــــو بشـه

رف جلـــــو مغـــــازه پشـت ویتــریـــــن

دیـد همه ی لبـــاسا هَـس مـدین چین

مـو بـه تنـش همـون دقیقه سیــخ شد

یـه خورده واستاد به لبـاســـا میخ شد

مغــــازه داره گفــت : عــزّت زیـــــــــاد

دایــی ، بــــرو کنــــار بذار بــــاد بیــــاد

بـــــا اینــکه چــرت و پـرت گفت یــــارو

شـاعـر شاهنـــــــامه رفـت اون تــــــو

بــــه قـول مــا یـه خورده پالتار خریـــــد

شــال و کـلاه و کـت و شلـوار خریــــد

دستــشـو تـــو جیب بغـل فـــرو کــــرد

اشــــرفــی قـــــــرن چهــارو رو کــــرد

شـــــاعـــر مــــــا بعد خـــــرید هنگفت

به شیوه ی خودش به اون جوون گفت:

————————————

شمـا را چه رفته ست کاینسان خـُلید؟

چــــــرا جــمــلـــه ژولـــیده و بُنجـُلید؟

چــــرا سیــخ سیـخــی شــده مویتان؟

چـــــرا مــثل زنهـــاست ابـــــرویتـــان؟

تـو مردی اگــــر، چیست آن موی مِش؟

بـــرو از سیــــــاوش خجــــالت بکـــش

هــــزاران چــو تــــو لندهــــــــــور پلیـد

نیرزد بــه یک مــــــــوی گـــُرد آفــریـــد

اگــــر لشکــــر انگیـــــزد اسفنـدیـــــار

دگـــر مـــــوی مِش کرده نــاید به کــار

تــورا پــــاردم گــــردد آنگـــــه عِنـــــان

همی می کنی پشـت بــــر دشمنــان

تــــویی کـــه بـــــه مـن تکّه انداخــتی

گمـــــــانم مــــــرا خــــــوب نشناختی

ابـــوالقــــــــــــاسمم بنده ، فردوسیََم

حکیـــــــــــم زبــــــان آور طــــــوسیَم

کنون زیـــــــــــر این گنبد نیـل فــــــام

همــــه مــر مـــرا می شناسند نــــام

————————————–

یــــه لحظـــه بعــــدِ اون صـدای کلفت

مــــرد فروشنده بــه فــردوسی گفت:

خودت که نـــــه، میدونتــو میشناسـم

از تـــو کسی چیـــزی نگفتــه واســم

ببینمت، تــــــو شاعــری راس راسی؟

«مــــریم حیـدر زاده» رو میشنـــاسی؟

راستی یه چی بخوام، ازت بر میـــــاد؟

ترانـــــه ی رپ از کارات در میـــــاد؟

پسر خالـه م میخواد کاست جم کنــه

یه چیزایی میخواد سر هـــــــــم کنــه

میخوام بـــــراش چیــزای مشتی بگی

هفش تـا شعـر شیش و هشتی بگی

بیـــــا ، اینم یـــه کـــاغذ و یـه خودکــار

یــــه چی بگوتومایه های » شاهکــــار»

امّـــا تــورو جـــون مـــامــانت استـــــاد

چیزی نگی که گیــــر بــدن تو ارشـــاد

———————————

شاعــر شاهنــــامه ســری تکون داد

هیچّی نگف، فقــط پـــا شد راه افتـاد

دید نمیتـونـه بـــــا همــــه بجنگــــــه

هرجـــا کـــــه میره آسمـون یــه رنگه

بنـده خـــدا دلش میخواس خیلی زود

دوبــــــــاره بــــرگـرده همونجــا که بود

طفلی نشس همینجوری غصّه خورد

یه روز نوشتند ، کــه دق کـــرد و مـرد

مناجات

نبودی نبودم


تو هستی که هستم


به تو تکیه میدم


تو رو می پرستم


به تو تکیه میدم


که عاشق ترینی


که دلواپس لحظه های زمینی


من از تو نگفتم


شنیده گرفتی


به یادت نبودم


ندیده گرفتی


می خوام مثل آیینه


پیش روت بشینم


تو رو با تموم وجودم ببینم


بذار روح من با نگات زیر و رو شه


بذار پیرهن آسمون رو بپوشه


همه دلخوشی هام گذشت و تو موندی


تو بیراهه هام رو به مقصد رسوندی


امیدم جز تو شده نا امیدی


همیشه تو آخر به دادم رسیدی

نبودی ، نبودم
تو هستی که هستم

……………………………………………………………………………….

التماس دعا

چون نامه جرم ما به هم پیچیدند
بردند به دیوان عمل سنجیدند
بیش ازهمگان گناه مابود ولی
ما را به محبت علی(ع)بخشیدند.
با عرض تسلیت در لیالی قدر این حقیر را ازدعای خیرخویش فراموش نکنید.التماس دعا


دوست

بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
و با تمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید

صداش
به شکل حزن پریشان واقعیت بود
و پلک هاش
مسیر نبض عناصر را
به ما نشان داد
و دست هاش
هوای صاف سخاوت را ورق زد
و مهربانی را
به سمت ما کوچاند داد

به شکل خلوت خودبود
و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را
برای آینه تفسیر کرد
و او بشیوه ی باران پر از طراوت تکرار بود

و او به سبک درخت
میان عافیت نور منتشر شد
همیشه کودکی باد را صدا می کرد
همیشه رشته ی صحبت را
به چفت آب گره می زد
برای ما ، یک شب
سجود سبز محبت را
چنان صریح ادا کرد
که ما به عاطفه ی سطح خاک دست کشیدیم
و مثل لهجه ی یک سطل آب تازه شدیم

و بارها دیدیم
که با چقدر سبد
برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت

ولی نشد
که روبروی وضوح کبوتران بنشیند
و رفت تا لب هیچ
و پشت حوصله ی نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
که ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب
چقدر تنها ماندیم.

(سهراب سپهري)

…………………………………………………………………

سلام به دوستاي گلم . اميدوارم از اين شعر هم خوشتون اومده باشه . ممنون كه انقدر با محبتيد و نظرات زيباتونو واسم يادگاري ميذاريد.